خرید بک لینک
یک عالمه حرف دارم برای زدن و حوصله ندارم که بخواهم بنویسم شان! چند وقت پیش فرزانه دعوتمان کرد مهمانی خداحافظی. باید برایش هدیه ای می بردم. دارد می رود کانادا برای دکتری و ادامه تحصیل. دانشگاه خوبی هم

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: دوشنبه 26 آذر 1397 ساعت: 16:39

آنقدر شلوغ ام که هر دفعه می خواهم کاری را شروع کنم و یا تصمیم تازه ای بگیرم؛ باید اول از همه بنشینم یک گوشه و تمام زوایای فکر جدید را بنویسم... بالا و پایینش کنم. تا این کار را نکنم، انگار که همه چیزها پوچ و بی معنی باشد.

از راه ها و قدم ها می ترسم. انگار که پیرزنی چیزی... از رو به رو شدن با واقعیت بیشتر!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 4:31

شاید یکی از دلایل راه به جایی نبردن ما همین باشد: در جستجوی خداوند با ذهنی نگران این جستجو...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 4:31

زندگی,, که مسابقه نیست... بدوئید اما از دیدن مناظر اطراف غافل نمونید. از دیدن بزرگ شدن و پیر شدن ها کنارتان! همه بَرده و مطیع معنای صلح ایم... اما به واقع اوقاتی سیراب و مشعوفیم که در جنگ، بُرده باشیم!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 4:31

می نویسم! یک نوشته جدید زیر مجموعه همه شلوغی هایم و نمی دانم که چه باید بنویسم... یک روزهایی دوستی داشتم به نام مائده. آنقدر خاطرش عزیز بود و فکر می کردیم دوستیم که اسمش را گذاشته بودیم فاطمه-مائده! و

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 4:31

به "بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرَّحیم".

+ همین که این جمله هست! همین که هست...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 4:31

انگار که حتی خودم از خودم خجالت بکشم، نمی توانم بنویسم چقدر کم آورده ام... چقدر دلتنگم!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 4:31

صفحه بندی